سيد محمد باقر برقعى

3028

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

توسن عمر اشك آلوده به خون تا كه به جام من و توست * جان من ، تلخ در اين ميكده كام من و توست آخر الامر لگدكوب نمايد همه را * توسن عمر مپندار كه رام من و توست چشم مادر ، همه جا دوخته بر فرزند است * اى پسر فكر وطن باش كه مام من و توست ره به‌سوى حرم يار نخواهيم سپرد * تا كه اندر كف اغيار زمام من و توست دشمنان خود به خود از پاى نخواهند فتاد * حلّ اين نكته محوّل به قيام من و توست آتش عشق تا بر دلم از آتش عشقت شرر افتاد * روزم ز شب تيره بسى تيره‌تر افتاد اندر قفس هجر جمالت دو صد افسوس * كز مرغ ستمديدهء دل ، بال‌وپر افتاد برگير ز رخ پرده ، ببين مردم چشمم * از جور تو در لجّهء خون غوطه‌ور افتاد زيبايى مه از نظرم پاك نهان گشت * تا آنكه مرا بر مه رويت نظر افتاد هرجا ز غم عشق رخت ناله كشيدم * از نالهء من گوش نيوشيده كر افتاد بر تربتم از لطف قدم رنجه بفرماى * زان پس كه مرا روح ز قالب به در افتاد گرديده بلاى تن و جان حلقهء عشقت * فرياد بر آن كس كه به اين حلقه درافتاد خجلت‌زده خورشيد شد و چهره نهان كرد * تا در نظر خلق رخت جلوه‌گر افتاد اندر طلبت « بهرى » بيچاره هماره * زين كوى به آن كوى چو من دربه‌در افتاد بدبينى سمّ اجتماع است به نوع بشر آنكه بدبين بود * هميشه دلش زار و غمگين بود مباش اى جوان بدگمان بر بشر * كه بر پا كنى عاقبت شور و شر از اين زشت خصلت بيا ، دور باش * ز خود غصّه بزدا و مسرور باش